من رفتم.

انگشتانم سردی انگشتان تو را دارند اینبار!          قلم دیگر درونشان جای نمی گیرد.

دیگر هرگز از تو  در این برگ نخواهم نوشت، نمی توانم آزردگی را در چشمانت ببینم.

از تو جایی دیگر می نویسم، جایی که جز تو کسی نخواندش.

برایم بسیار سخت است ترک این برگ کاغذ، بسیار سخت.

خاطراتی بسیار در آن دارم.

انتهایش را نمی سوزانم شاید روزی، از نوشتنم آزرده نشوی، ازینکه احساسم را غیر از تو دیگری بخواند نرنجی.

باید بگویم خداحافظ، اما نمی گویم،   می گویم: من رفتم. تا آغازی دیگر.

من!، دارم اشک می ریزم!

.................................................

اما، یک سخن مانده:

تو بهترین دوست را داری، دوستی که، دوست من نیز هست....

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
YACH

چشمان آبی" مردی" آسمانی است که فرشتگان سالها در آن زيسته اند، حتی اگر مدام باريده باشند. رويای پريان درياست، حتی اگر همواره پريشان باشند: چشمهايش چشمهايش چشمهايش!

همسفر

کجا؟ خیلی وقته جلد شدی دیگه نمیتونی بپری بال فرشته پیش منه برای با هم پریدنه تا پرواز.