خواب

 

خواب magnify

دستانش را میان موهایم فرو می برد و دوباره بر می کشید

مصمم به کارش ادامه میداد.

با شوق می نگریستم ش

سالها بود که او را ندیده بودم جز در عکس هایش - هر روز-

و این اشتیاق و آن نگاه هایپر عطش

کمترین خللی در کارش وارد نمی کرد

و من مست نوازش هایش خیره به او می نگریستم

موهایم را آراست و بعد صورتم را.

آرام عقب رفت و به من نگاه کرد و بعد دور شد!

دیگر اینبار اشک نریختم

حتی برای بیشتر ماندنش التماس نکردم

من اینبار حتی صدایش نکردم!

فقط آهی کشیدم وقتی دیگر رفته بود.

...

اما فردایش آمد

شاد بود و می خندید

چادر نماز سفیدی با گل های سرخ کوچک در دست داشت.

به من نگاه می کرد و لبخند میزد.

شوکه بودم!

چادر را به دستم داد و با لبخند دور شد.

بعد سالها به سراغم آمده بود!

و لبخندش بوی زندگی میداد.

 

هنوز هم تشنه ی آغوشت هستم. مانند کودکی هایم

/ 5 نظر / 6 بازدید
YACH

مادر.... دوست داشتنت اندازه ندارد. پایان هم ندارد. گویی بایستی بر ساحل اقیانوس .... و موج های کوچک و بزرگ مکرر را بی انتها بشماری.

بهاره

[ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] دوست دارم گل بارونت کنم زیزی... [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

زکیه

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت [گل][ماچ]