؟

Entry for August 13, 2008 magnify

من در دلم صدها شوق و بر لبم هزاران آواز است .

من در سرم صدها فکر و در دستانم هزاران غنچه است

تو هر بار نزدیک تر میایی و تا غنچه ی انگشتانم شروع به شکفتن می کند، در مه گم می شوی .

غنچه دستانم بی تو به شکوفه نمی نشیند. بیا.

من هنوز در زمین ریشه دارم و تو از پرواز می گویی!

به بالهایم مینگرمآیا توان پریدن در من هست؟

نمی دانم

هر بار تو را می خوانم آرام پاسخ می گویی : می آیم. پرواز، پرواز، پرواز.

اما هرگز نمی آیی.

از دور محو تماشایم می شوی و هر بار نگاهت می کنم چشمان نمناکت را از من بر میگیری

من دیگر نمی نگرمت تا چشمانت آزرده نشود.

میگویی از شوق است و لبخند می زنی.

سرت پر از آهنگ و دلت از اشتیاق لبریز است

اما قدم بر نمیداری!

من در تو چه دیدم که اینگونه آشفته گشتم و تو من آشفته را سوی خود می خوانی و من نمی دانم !

چون بتی بی صدا می ایستم و تو دور این بت طواف میکنیاز دور.

تو چه آسان دل دادی و من چه با تردید تو را نظاره می کنم!

کاش می دانستی

اما تو هیچ نمی دانی و آزرده می آزاری.

و من تویه آزرده را دوست می دارم؟

نمی دانم!

/ 3 نظر / 7 بازدید
YACH

سال هاست در حسرت باران غبار گرفته ایم و چتر هایمان را فراموش کرده ایم هر یک روی نیمکت قرار عاشقانه ای . .... ...... پس از این همه نماز و آرزو (دعا) اتفاقی اگر رخ دهد سیلابی است که همه ی را با خود خواهد برد.

بی همتا

شاید اشکهامان همان باران است که انتظارش را از آسمان داریم! از چشمهامان چه می خواهیم؟ که سیلابش همه پاکی برامان به ارمغان دارد. به خود بنگریم. با نگاهی تازه.