zizijoonbihamta

من رفتم.
نویسنده : zizi s - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸
 

انگشتانم سردی انگشتان تو را دارند اینبار!          قلم دیگر درونشان جای نمی گیرد.

دیگر هرگز از تو  در این برگ نخواهم نوشت، نمی توانم آزردگی را در چشمانت ببینم.

از تو جایی دیگر می نویسم، جایی که جز تو کسی نخواندش.

برایم بسیار سخت است ترک این برگ کاغذ، بسیار سخت.

خاطراتی بسیار در آن دارم.

انتهایش را نمی سوزانم شاید روزی، از نوشتنم آزرده نشوی، ازینکه احساسم را غیر از تو دیگری بخواند نرنجی.

باید بگویم خداحافظ، اما نمی گویم،   می گویم: من رفتم. تا آغازی دیگر.

من!، دارم اشک می ریزم!

.................................................

اما، یک سخن مانده:

تو بهترین دوست را داری، دوستی که، دوست من نیز هست....