zizijoonbihamta

کودکی
نویسنده : zizi s - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

کودکی

 بازگشت به گذشته های دور ، همیشه آسانتر از بازگشت به گذشته های نزدیک است و به همین خاطر است که من به آسانی سالهای آغاز زندگی را به یاد می آورم.

سالهایی که در فضای مه آلود شمال و همراه با بوی درختان اوکالیپتوس سپری شدند

و ما اولین نفس هایمان را در زیر آسمانِ خاکستری شمال کشیدیم

و باز همان لحظاتِ اول با سنگینیِ ابر و با بوی افسانه ای باران آشنایی پیدا کردیم.

شبها به صدای خوشِ دیوانه وارِ امواج به خواب رفتیم و صبح ها با بوی جنگل و بوی دریا از خواب برخاستیم

و نخستین بازیها را نیز با گوش ماهیها ، اجسادِ مرغان ساحلی و سنگ پشت های تنبل کنار رودخانه شروع کردیم.

و همه ما از همان آغاز از یک خوشی غیر عادی روانی که البته در آن زمان برای خودمان کاملا عادی و معمولی بود ، بهره مند بودیم.

آری در کودکیمان غم بود اما کم بود ،

غمِ تجدیدی دختر همسایه که همبازیمان بود

غصه ی مردن بچه قورباغه هایی که در تشتِ روی ایوان جمع کرده بودیم

غمِ جوجه نشدن آخرین تخم مرغِ سر باز نکرده

غصه ی کم شدنِ گل های سرخ باغچه !!

                                                                                               فروغ و من