zizijoonbihamta

عمو
نویسنده : zizi s - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

توی اتوبوس بود.

این جاده را خوب می شناخت، میرفت که...

راه طولانی بود، خیلی راه!

تا عمویش خیلی راه بود. باورش نمی شد!

به ساعت گوشیش نگاه کرد، 3 شب بود، پا نزده تا پیام جدید داشت، گوشی را توی کیفش گذاشت و به آسمان پر ستاره کویر خیره شد، راه زیادی بود، خیلی راه!

هر بار عمو حسین اولین نفری بود که به استقبالش می آمد، شاد و شوخ.

آیا این آسمان همیشه آن همه ستاره داشت و باز هم اینهمه غمگین بود؟!

همیشه عمو بود که ساک را از دستش می گرفت و می گفت: خوش آمدی.      و این بار.....

 دختر 6 ساله عمو و پسر 10 سایه اش، آیا آنها باورشان می شد؟!

انگار به جای هوا آب تنفس می کرد. انگار غوطه ور بود. انگار توی سرش پر از شن های کویر بود.

.........

تمام شد.  مثل خواب گذشت. داشت بر می گشت و تنها چیزی که یادش بود لبخند معصومانه محمد و چشمان شاد و کودکانه زکیه بود. آیا آنها باورشان می شد؟

راستی! آغوش داغ و دردناک زن عمو می گفت، شاید تنها کسی که خوب باورش شده است زن عمو بوده.

بیچاره زن عمو، آخر او باورش میشد!

و او بود که این باور سخت را با زن عمو شریک بود، این باور سخت را او نیز یکبار تجربه کرده بود. بیچاره زن عمو.

او باز می گشت اما

دلش را آنجا گذاشته بود  و نقش لبهایش را بر خاکی داغ،   بر در خانه جدید عمویش.