zizijoonbihamta

؟
نویسنده : zizi s - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧
 
Entry for August 13, 2008 magnify

من در دلم صدها شوق و بر لبم هزاران آواز است .

من در سرم صدها فکر و در دستانم هزاران غنچه است

تو هر بار نزدیک تر میایی و تا غنچه ی انگشتانم شروع به شکفتن می کند، در مه گم می شوی .

غنچه دستانم بی تو به شکوفه نمی نشیند. بیا.

من هنوز در زمین ریشه دارم و تو از پرواز می گویی!

به بالهایم مینگرم آیا توان پریدن در من هست؟

نمی دانم

هر بار تو را می خوانم آرام پاسخ می گویی : می آیم. پرواز، پرواز، پرواز.

اما هرگز نمی آیی.

از دور محو تماشایم می شوی و هر بار نگاهت می کنم چشمان نمناکت را از من بر میگیری

من دیگر نمی نگرمت تا چشمانت آزرده نشود.

میگویی از شوق است و لبخند می زنی.

سرت پر از آهنگ و دلت از اشتیاق لبریز است

اما قدم بر نمیداری!

من در تو چه دیدم که اینگونه آشفته گشتم و تو من آشفته را سوی خود می خوانی و من نمی دانم !

چون بتی بی صدا می ایستم و تو دور این بت طواف میکنی از دور.

تو چه آسان دل دادی و من چه با تردید تو را نظاره می کنم!

کاش می دانستی

اما تو هیچ نمی دانی و آزرده می آزاری.

و من تویه آزرده را دوست می دارم؟

نمی دانم!