zizijoonbihamta

...
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

راستش قراری که با خودم داشتم غیر این بود که حرفای دلمو اینجا بنویسم می خواستم هر چی به نظرم قشنگه اینجا باشه نه افکار گاه و بیگاه پریشونم. ولی نمیشه گاهی هیچکی نیست که بتونی باهاش حرف بزنی ,

دفتر خاطراتت به نظرت تکراری و کسل کنندس و از اینکه هیچ وقت هیچ آدم فضول یا کنجکاوی جاشو پیدا نمی کنه خسته میشی!

شاید حرفام احمقانه باشه یا شما اصلا ازشون سر در نیارین یا اگه بعضیتونم سر در بیارین خودتون به قضاوت بشینین و هر چی از من میدونین و واسه خودتون سر هم کنین و هر جور دوست دارین فکر کنین  ,اما دیگه مهم نیست!

اما حرفام....

چرا ...............

میتونم. این بار میخوام بگم

چرا بعضی آدما ............

چرا نمی تونم؟

یه انفجار, این طوری بهتره

من یه انفجار تو مخم اتفاق افتاده , نمیدونم دقیقا کی بوده فقط همینقدر می دونم که قبلا میتونستم خیلی راحت بنویسم و الان خیلی وقت که تمام اعتماد بنفسمو واسه نشون دادن نوشته هام به دیگران از دست دادم و این به نظرم افتضاحه.

خب حالا یه کم راحت ترم از کجا بگم؟

 

"از روزی که عشق در خونه ی دلم اومد ولی در نزد. از روزی که نتونستم کسایی رو که دوسم دارن دوست داشته باشم از روزی که یکی ازم پرسید چرا تا بحال عاشق نشدم؟ و من جوابی نداشتم که بهش بدم.

از آدمایی بگم که میگفتن با شناختی که از من دارن باید تو عشق اون بالا بالاها باشم ولی چرا نیستم؟

از روزی که می تونستم واسه همه راهنما باشم غیر خودم و از وقتی که در قلبمو روی هیچ مردی وا نکردم

من هیجان انگیز ترین مقوله ی هستیو تجربه نکردم!

منی که عاشق هیجان بودم عاشق به هم زدن تمام مقررات تمام قوانین تمام آداب

هیچ وقت شهامتشو نداشتم

همیشه تظاهر کردم که نخواستم , ولی تو عمق وجودم عاشق عشق بودم چیزی که تمام وجودتو در بر بگیره و همه ی برنامتو بهم بریزه.

یه دختر احساساتی که همیشه می خواستم خلافشو نشون بدم"

راحت شدم.

اگه قلبی و شکستم , اگه احساس پاکی و ندید گرفتم منو ببخشید من شجاع نبودم. فقط همین , شهامت عاشقیو نداشتم!!!