zizijoonbihamta

خواب
نویسنده : zizi s - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧
 

 

خواب magnify

دستانش را میان موهایم فرو می برد و دوباره بر می کشید

مصمم به کارش ادامه میداد.

با شوق می نگریستم ش

سالها بود که او را ندیده بودم جز در عکس هایش - هر روز-

و این اشتیاق و آن نگاه های پر عطش

کمترین خللی در کارش وارد نمی کرد

و من مست نوازش هایش خیره به او می نگریستم

موهایم را آراست و بعد صورتم را.

آرام عقب رفت و به من نگاه کرد و بعد دور شد!

دیگر اینبار اشک نریختم

حتی برای بیشتر ماندنش التماس نکردم

من اینبار حتی صدایش نکردم!

فقط آهی کشیدم وقتی دیگر رفته بود.

...

اما فردایش آمد

شاد بود و می خندید

چادر نماز سفیدی با گل های سرخ کوچک در دست داشت.

به من نگاه می کرد و لبخند میزد.

شوکه بودم!

چادر را به دستم داد و با لبخند دور شد.

بعد سالها به سراغم آمده بود!

و لبخندش بوی زندگی میداد.

 

هنوز هم تشنه ی آغوشت هستم. مانند کودکی هایم