zizijoonbihamta

اسفند
نویسنده : zizi s - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦
 

باز هم اسفند از راه رسید

بوی بهار

باز هم سفره را بی تو خواهم چید

باز هم جای بوسه ات بر گونه ام خالی خواهد بود

باز هم روی خندان و نگاه غمناکت را نخواهم دید

و صدای آرام دعا خواندنت نخواهد آمد

و باز هم من بی صبرانه برای آغوشت سال را نو می کنم

باز هم می خندم ، باز هم می گریم باز هم می خوابم ، باز هم بر می خیزم

ولی افسوس

…………باز هم جای خالیت.....

………………………………………………….……………………. 


 
 
دروازه ها
نویسنده : zizi s - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٦
 
 دروازه ها که گشوده می شود، غم های درون عیان می شود.دروازه ها که گشوده می شود ، اشکی از چشمی به چشم دیگر پر می کشد.دروازه ها که گشوده می شود، قلب ها با هم سخن می گویند، اینجاست که دیگر کلام نیست.اینجاست که دیگر سکوت نیز پر از حرف است. دروازه ها که گشوده می شود.               تو نیز می گریی ،           به حال قطره اشکی که هیچ گاه از دروازه های تازه گشوده  بیرون نیامد.اما وقتی دروازه ها گشوده شد، تو اشک ها را دیدی،

هر چند هرگز نبارید        اما تو می دانی      

 شاید و شاید        روزی بارید که تو نبودی.     وقتی که می باریدی و او نمی دید. اینجاست که به یاد سخنی از کتابی می افتی:"من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی ، اینچنین  درمانده نمی شوم ، که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع."                   "مصطفی مستور"
 
 
لیلی رفتن است
نویسنده : zizi s - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦
 

لیلی رفتن است


خدا گفت: لیلی یک ماجرا ست، ماجرایی آکنده از من.
 ما جرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت:آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت:لیلی ، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
 و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 لیلی نام تمام دختران زمین است

عرفان نظر آهاریُ


 
 
 
نویسنده : zizi s - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦
 

دروازه ها که گشوده می شود ، حقیقت می بینی!

دروازه ها که گشوده می شود، احساس می بینی!

دروازه ها که گشوده می شود ، دریای محبت می بینی!دروازه ها که گشوده می شود........

مبهوت می مانی!                         نمی دانی چه کنی!!  

دیوار مانع است و زنبور غم.

برای گذشتن از مانع و به جان خریدن غم ، باید پرواز بیاموزی. 

و آن زمان که دروازه ی چشمانت گشوده می شود 

و تو تعبیر رویایی را می بینی ، عشق را می بینی و اشک را و تلاطم را!

و آیا غرق شدن می بینی؟

دروازه ی چشمانت همیشه گشوده باد.

دو خط موازی همیشه کنار هم می مانند.


 
 
بوی بهار
نویسنده : zizi s - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦
 

وای خدای من دوباره زندگی!

دوباره داره بوی بهار می آد!

نفس بکش؛

سرشار از تازگی و طراوت.

دوباره داره همه چی پوشیده از شکوفه میشه.

شکوفه های صورتی و سفید و گاه آبی, روشن

 پروانه ها دارن میان تا گلهارو که هزار جور ناز و کرشمه دارن از خواب بیدار کنن.

هیچکی به خوبی, پروانه ها و زنبورای عسل نمی تونه ناز, گلهارو بخره.

آخه نازشون که تمومی نداره!

پرستو ها دارن میان

شاد و کوچک و سبک .

فرز و تند پرواز می کنن و با هر بال زدن کلی شادی رو سر, ما می ریزن.

میبینی ؟، حس می کنی؟،

این همه زیبایی رو باور می کنی؟

همه چی دوباره جون می گیره.

غم ها فراری می شن .

شادی ها هر چند کم و اندک ، یواش یواش از تو پستوهای دلامون سرک می کشن.

یا به شادی, خود شادیم ، یا به خوشی, مردم

همه هم دل میشن تا بتونن یه لبخند, دسته جمعی  با باز شدن, شکوفه ها داشته باشن.

پس تو هم لبخند بزن.

راستی لبخندت خیلی قشنگه ها!   همیشه بخند.