zizijoonbihamta

یک روز
نویسنده : zizi s - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦
 

من چیزی گم کرده ام!

من یک چیز, مهم گم کرده ام !

من نمی دانم کجا دنبالش بگردم.

من نمی دانم آن را کجا گم کرده ام؟

من ، "یک روز" را گم کرده ام!

من "یک روز از زندگی ام" را گم کرده ام !

آیا کسی می داند یک روز از زندگی ام کجاست؟

آیا کسی هست که مانند, من روزش را گم کرده باشد؟

آیا کسی صدای مرا می شنود؟کسی که یک روزش را گم کرده! 

من گم شده ام.

من دست مادرم را در بازار, زمان ول کرده ام ؛

کسی او را ندید که صورت مهربانی داشت؟ کسی او را ندید که لبخند, محزونی داشت؟ مادر, من نگاهش آرامش داشت .

او می داند من گم شده ام. 

لطفا اگر کسی او را دید بگوید ، هر چند هنوز نتوانسته ام امروز را پیدا کنم ولی دیگر بیش از این گم نمی شوم!

بگوید هنوز هم دوستش دارم! 

من به دیدار, آدم هایی در این بازار دل خوشم که خود گم شده اند!

آنها نمی دانند گم شده اند!!

گه گاه کسی ، نگاهی می کند ؛ و پی می برد که ای داد, بیداد او نیز گم شده و وقتی نگاه هراسان, مرا میبیند لبخند می زند ، چون می داند کسی اینجاست که مانند او ، می داند گم شده است .

یکی اینجاست که مثل, من یک روز, خود را گم کرده.

و کسانی که هر روز روزهای خود را گم می کنند و هنوز نمیدانند!

آهای شمایی که شتابان به این سو و آن سو میروید.

ای کسانی که خفته اید و گمان می برید بیدارید،

اینجا روز های زیادی پیدا شده! هیچ کدام روزی را گم نکرده اید؟نشانی, روزهای گم شده را بدهید و تحویل بگیرید ! 

اگر کسی 16 اسفندی پیدا کرد که نم نم بارانی می آمد و غمگین بود.

حتی اگر مال,سالیان, دوری بود

و کمی خاک گرفته بود.

مال, من است.

من به دنبالش می گردم! 


 
 
عشق
نویسنده : zizi s - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦
 
  اگر آنچه را می یابی ، از ماده ی ناب ساخته شده باشد ، هرگز فاسد نمی شود و می توانی روزی باز گردی .اگر هم چون انفجار یک ستاره ، تنها یک لحظه درخشش باشد ، به هنگام بازگشت چیزی نمی یابی .

اما انفجار یک ستاره را دیده ای.و تنها همین ارزش تحمل رنج را دارد.

 پائولو کوئیلو

 
 
 
valentine
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
 

اینم یه شعر ه خوشگل به مناسبت:

valentine

 زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند

 باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است

تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز . . .

 پل الوار


 
 
قطار
نویسنده : zizi s - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
 

وقتی که قاب می شوم ، پشت دریچه ی قطار

گریه نکن   ،    نگاه کن    ،   مرا به خاطر بسپار 

             مرا به خاطر بسپار با همه ی سادگی ام

             طراوت دست و دلم  شکوه_ افتادگی ام 

                  مرا به خاطر بسپار،لحظه به لحظه،خط به خط

                 دوستی _  مرا  ببین   ،   در این زمانه ی غلط 

اگر که عاشقی و یار ،  مرا به خاطر بسپار

مرا که پشت_پا زدم ، به راه و رسم روزگار   

             زیر_ همان درخت سبز،که می رسد به انتظار

                من ایستاده ام هنوز ، مرا به خاطر بسپار 

                                                                        ؟؟؟


 
 
کودکی
نویسنده : zizi s - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

کودکی

 بازگشت به گذشته های دور ، همیشه آسانتر از بازگشت به گذشته های نزدیک است و به همین خاطر است که من به آسانی سالهای آغاز زندگی را به یاد می آورم.

سالهایی که در فضای مه آلود شمال و همراه با بوی درختان اوکالیپتوس سپری شدند

و ما اولین نفس هایمان را در زیر آسمانِ خاکستری شمال کشیدیم

و باز همان لحظاتِ اول با سنگینیِ ابر و با بوی افسانه ای باران آشنایی پیدا کردیم.

شبها به صدای خوشِ دیوانه وارِ امواج به خواب رفتیم و صبح ها با بوی جنگل و بوی دریا از خواب برخاستیم

و نخستین بازیها را نیز با گوش ماهیها ، اجسادِ مرغان ساحلی و سنگ پشت های تنبل کنار رودخانه شروع کردیم.

و همه ما از همان آغاز از یک خوشی غیر عادی روانی که البته در آن زمان برای خودمان کاملا عادی و معمولی بود ، بهره مند بودیم.

آری در کودکیمان غم بود اما کم بود ،

غمِ تجدیدی دختر همسایه که همبازیمان بود

غصه ی مردن بچه قورباغه هایی که در تشتِ روی ایوان جمع کرده بودیم

غمِ جوجه نشدن آخرین تخم مرغِ سر باز نکرده

غصه ی کم شدنِ گل های سرخ باغچه !!

                                                                                               فروغ و من


 
 
...
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

راستش قراری که با خودم داشتم غیر این بود که حرفای دلمو اینجا بنویسم می خواستم هر چی به نظرم قشنگه اینجا باشه نه افکار گاه و بیگاه پریشونم. ولی نمیشه گاهی هیچکی نیست که بتونی باهاش حرف بزنی ,

دفتر خاطراتت به نظرت تکراری و کسل کنندس و از اینکه هیچ وقت هیچ آدم فضول یا کنجکاوی جاشو پیدا نمی کنه خسته میشی!

شاید حرفام احمقانه باشه یا شما اصلا ازشون سر در نیارین یا اگه بعضیتونم سر در بیارین خودتون به قضاوت بشینین و هر چی از من میدونین و واسه خودتون سر هم کنین و هر جور دوست دارین فکر کنین  ,اما دیگه مهم نیست!

اما حرفام....

چرا ...............

میتونم. این بار میخوام بگم

چرا بعضی آدما ............

چرا نمی تونم؟

یه انفجار, این طوری بهتره

من یه انفجار تو مخم اتفاق افتاده , نمیدونم دقیقا کی بوده فقط همینقدر می دونم که قبلا میتونستم خیلی راحت بنویسم و الان خیلی وقت که تمام اعتماد بنفسمو واسه نشون دادن نوشته هام به دیگران از دست دادم و این به نظرم افتضاحه.

خب حالا یه کم راحت ترم از کجا بگم؟

 

"از روزی که عشق در خونه ی دلم اومد ولی در نزد. از روزی که نتونستم کسایی رو که دوسم دارن دوست داشته باشم از روزی که یکی ازم پرسید چرا تا بحال عاشق نشدم؟ و من جوابی نداشتم که بهش بدم.

از آدمایی بگم که میگفتن با شناختی که از من دارن باید تو عشق اون بالا بالاها باشم ولی چرا نیستم؟

از روزی که می تونستم واسه همه راهنما باشم غیر خودم و از وقتی که در قلبمو روی هیچ مردی وا نکردم

من هیجان انگیز ترین مقوله ی هستیو تجربه نکردم!

منی که عاشق هیجان بودم عاشق به هم زدن تمام مقررات تمام قوانین تمام آداب

هیچ وقت شهامتشو نداشتم

همیشه تظاهر کردم که نخواستم , ولی تو عمق وجودم عاشق عشق بودم چیزی که تمام وجودتو در بر بگیره و همه ی برنامتو بهم بریزه.

یه دختر احساساتی که همیشه می خواستم خلافشو نشون بدم"

راحت شدم.

اگه قلبی و شکستم , اگه احساس پاکی و ندید گرفتم منو ببخشید من شجاع نبودم. فقط همین , شهامت عاشقیو نداشتم!!!


 
 
برای تو
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
 

در کنار همه ی آرزوهایی که برایت می کنم ،

آماده ام همه چیز را فدا کنم تا این آرزوها به واقعیت درآیند ...

می خواهم سعادتمند باشی . می خواهم قلبت را آکنده از احساس شگفتی

و سرشار از شهامت و امید کنی .

می خواهم با آن دوستی دست یابی که کم از گنج نیست

و آن عشق که زیبایی جاودانه دارد.

می خواهم خشنود باشی :

آن خشنودی که شیرین است و موقر

آن خشنودی درونی که می آید و هرگز باز نمی گردد.

می خواهم آکنده از امید باشی و به همه آرزوهایت دست یابی.

می خواهم نهایت بهره را از لحظه ببری

می خواهم به یادت آورم که شاید خورشید لختی از نظر پنهان شود

ولی هرگز از درخشیدن باز نمی ماند.

می خواهم ایمان داشته باشی   دارای احساسی مشترک با دیگران

خوشی های ساده در بطن این دنیای بغرنج

و اهدافی شگفت انگیز که بتوانی به آنها دست یابی

کلماتی را بشنوی که نیازمند شنیدن آن هستی.

و آن گاه که در آینه می نگری ، چهره ای شاد و عاشقانه در تو بنگرد.

می خواهم به بینشی دست یابی که جمال درون و برون هر دو را ببیند.

می خواهم رؤیاهایی شیرین داشته باشی

می خواهم لحظه هایی داشته باشی که نغمه سرایی کنی ، پای بکوبی ، و بی پروا بخندی.

می خواهم توانا باشی تا خوش را بهتر و اوقات سخت را آسانتر طی کنی.

می خواهم از کارهای شگفت انگیزی که می کنی ، میلیونها لحظه ی رضایت بر تو بوسه زنند

و می خواهم که راهی بیابم که به زبانی نا گفته به تو بگویم که چقدر برایم مهمی.

در کنار همه ی این آرزوهایی که برایت دارم

می خواهم که هر کجا که هستی و به هر کاری که مشغولی

در زندگی روزی نیاید که در آن جز بهترین برایت بخواهم.

 


 
 
سلام
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
 

 سلام به دوستان خوب قدیمی و دوستان خوبی که می خوام باهاشون آشنا شم.

اول اینکه ، من خودم  اونقدر ها هم که فکر می کنین خود ستایی نمی کنم که اسممو بزارم شازده !

اما اینم مثله خیلی چیزای دیگه ی رو این کره ی خاکی ، واسه خودش داستان داره

اول برا اینکه خوب قدرمو بدونین و فکر نکنین چون جمله های سخت سخت و قطعه های ادبی بلد نیستم همچین آدم ه پیش ه پا افتاده ای هستم ، بگم :

اهم اهم

داشتم می گفتم

من یه بی همتام

باور کنین!

البته شما هم می تونین ادعا کنین که بی همتا هستین! ولی خب، بی همتا بودن ه من کجا و مال شما کجا؟!

گفتم زود قضاوت نکنینا !

تازه کجاشو دیدین؟!

خب؛

 من که نمی تونم تو یه پست همه ی خصوصیاتمو بهتون نشون بدم.

تازه خودتون خوب می دونین که آدم ها چه موجودات ه پیچیده ای هستن .!

تازه من که یه بی همتای پیچیده ام

و میدونین که حتی خود آدم هم نمی تونه خودشو کامل ه کامل بشناسه.! پس کم کم پست هامو که قبلانا نوشته شده ، واستون رو می کنم ، تا بتونین اگه خیلی کنجکاو -فضول واژه ی بسیار بدیه - بودین ، یه بی همتا رو بشناسین.

آدمای خاکی ه کنجکاو دوستون دارم

بای