zizijoonbihamta

سنگ قبر
نویسنده : zizi s - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٩
 

این هم سنگ قبر وبلاگ

آدرسش را می دهم، هرچند می دانم در گورستان هم گمم می کنی

و سنگ قبرم بی فاتحه می ماند.

خداحافظ نویسندگان افکار

خداحافظ دستنوشته های عام ی ام


 
 
من تو او
نویسنده : zizi s - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩
 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟


 
 
 
نویسنده : zizi s - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩
 

گله دارم.

گله دارم از تو.

اما چگونه می توانم از تو گله کنم؟!

از تو که آرزو داشتم اولین خواننده ی نوشته ام باشی اما آخرین نیز نبودی.

راستی کتابی که هدیه دادم را جا گذاشتی ، چون اشک هایت کنار آن نیمکت چوبی!


 
 
برای شاعر کودکانه وجودم :)
نویسنده : zizi s - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩
 

دویدم و دویدم

در پی عشق دویدم

توی حباب دستام

بجز هوا چی دیدم؟

وقتی از خواب پریدم

تو رو پیشم ندیدم.

 

دویدم و دویدم

پی خودم دویدم

اما دیگه نبودم

توی تو حل شده بودم.


 
 
من نباید چیزی باشم که تو می خواهی.
نویسنده : zizi s - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩
 

ماهاتما گاندی می گوید , یادمان باشد که :
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ،

 من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.


تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.


دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......


 
 
فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی‌ است
نویسنده : zizi s - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٩
 


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.


ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.


مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛


زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!


آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛


دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهکاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

 

این همان شعری از فروغ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد.


 
 
شاهکاری از بانو سیمین بهبهانی
نویسنده : zizi s - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩
 

هرگزنخواب کورش

 

 
دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد 
بابا ستاره ای در

!هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


 
 دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت 
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید 
زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند  
گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد  
  نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد


 
 دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت 
بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است 

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

 سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی 

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد


 
 کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید  

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی  

بی نام تو،وطن نیز 
 
 نام و نشان ندارد

 


 
 
پسر زشت!
نویسنده : zizi s - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩
 

شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت  داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام  فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل  از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین  شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او  استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه  نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت  کند، با شرمساری پرسید:

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:  بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن.»

فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.


 
 
زندگی زیباست لذت ببر
نویسنده : zizi s - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

نمی دونم شاعرش کیه اما فکر کنم یه مرد هست که این شعرو دوس داره لبخند

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن


 
 
در یک جامعه مسلمان قتل امام حسین(ع) چگونه ممکن شد
نویسنده : zizi s - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۸
 

 

ابوالفضل شکوری

با توجه به اینکه حضرت امام حسین(ع) فرزند پیامبر اسلام و جگرگوشه دختر او فاطمه زهرا(س) و نیز فرزند بلافصل امام علی بن ابی طالب(ع) بود و یکی از مصادیق آیه تطهیر محسوب می شد که خداوند پلیدی و ناپاکی را از آنان دور ساخته است و یکی از پنج تنی بود که همراه رسول خدا(ص) برای مباهله با نصارای نجران آمد، و خداوند در آیه مباهله آنان را همانند «نفس رسول خدا» شمرده است و نیز او و برادرش حسن بن علی(ع) دو سید و سرور جوانان بهشت معرفی شده اند (الحسن و الحسین سیٌد الشباب اهل الجنه)، امام حسین(ع) اینها و هزاران فضایل و مناقب دیگر را داشت، به راستی چه شد و چگونه شد که دشمنان او از بنی امیه توانستند زمینه یی را در جامعه مسلمین فراهم بیاورند تا آن حضرت و یارانش را به آن گونه فجیع و دلخراش به شهادت رسانده و فرزندان و خانواده اش را که «حرم رسول خدا»(ص) محسوب می شدند به اسارت ببرند؟، آیا مردم آن عصر همه کافر شده بودند؟ چرا هیچ گونه واکنش مناسبی از خود نشان ندادند؟ آیا هیچ مسلمان معتقد و باایمان جز آن شمار اندکی که در کربلا شهید شدند، از اصحاب پیامبر و تابعین وجود نداشتند؟ به راستی قتل و شهادت امام حسین(ع) با آن عظمت و قداستش چگونه ممکن شد؟ این تنها سوال نگارنده این سطور نیست، سوال همه کسانی است که حتی اندک شناختی از امام حسین(ع) و آیین اسلام دارند. پاسخ این پرسش با این مقدمه ممکن است که توجه داشته باشیم قتل و شهادت امام حسین(ع) در جامعه مسلمانان به لحاظ اجتماعی و سیاسی پس از سال ها مقدمه چینی و تمهیدات فکری، فرهنگی و اعتقادی صورت گرفت، یعنی طی حدود 50 سال بعد از رحلت رسول خدا با دستکاری در مفاهیم دینی و جعل مصطلحات و مفاهیم جدید و بدلسازی آنها از مفاهیم صحیح اسلامی این کار ممکن و عملی شد. بررسی کامل همه این موارد و شناسایی بدلسازی های انجام شده توسط قدرتمندان به ویژه حاکمان بنی امیه نیاز به نگارش کتاب جداگانه یا دست کم مقاله پژوهشی بلندی دارد ولیکن در اینجا به سه مورد تاثیرگذار از آن جعل مفاهیم و مصطلحات و بدلسازی از مفاهیم و اعتقادات اصیل اسلامی اشاره می کنیم تا معلوم شود، چگونه به مرور زمان عملیات استحاله جامعه اصیل اسلامی به یک جامعه صد درصد مطیع و فرمانبر برده وار را به انجام رساندند.

آن سه مورد از قرار ذیل است.

1- جماعت

یکی از آن موارد اصطلاح «جماعت» است که حاکمان بنی امیه به بهانه ایجاد وحدت و اجماع کامل میان اقشار جامعه مسلمین آن را ابداع و مفهوم سازی کرده و به مرور تبدیل به یک مقوله و مفهوم دینی- سیاسی کردند. اولین بار معاویه بن ابی سفیان هنگامی که از طریق صلح خلافت را از امام حسن(ع) ربود اقدام به جعل و ترویج این واژه کرد و آن سال را «عام الجماعه» یعنی سال جماعت و اتحاد همگان نامید. بعد از آن محدثان و فقیهان درباری بنی امیه روی آن کار بیشتری کرده و به عنوان یک مفهوم دینی - سیاسی بدلسازی شده نهادینه کردند، تا جایی که با تمسک به عنوان «جماعت» هرگونه اختلاف عقیده و اختلاف در جامعه اسلامی را مهار و سرکوب کردند. آنان و معاویه تا آنجا پیش رفتند که صحابیان بزرگ پیامبر(ص) مانند حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی، میثم تمار و بعدها سعید بن جبیر و دیگران را به بهانه خروج از جماعت مسلمین دستگیر و اعدام کردند. به دلیل اینکه حکومت معاویه بن ابی سفیان لعن و سب امیرالمومنین علی(ع) را به صورت یک بخشنامه بر همه واعظان و خطیبان جمعه و جماعات یک فریضه بعد از نمازهای واجب قرار داده بود ولی این صحابیان بزرگوار آن را قبول نمی کردند و به همین دلیل متهم به «خروج از جماعت» شدند.

مورخ معروف یعقوبی در این باره می گوید؛ «زیاد بن ابیه درباره آنان- حجر، عمرو، میثم و... -به معاویه نوشت؛ اینان در لعن ابوتراب یا جماعت مخالف مخالفت کرده و بر حاکمان تمرد کرده اند، بنابراین از اطاعت خارج شده اند.»1 ابوهریره در حدیثی جعلی از رسول خدا(ص) روایت کرده است؛ «هرگاه کسی از شما در امیر و حاکم خود عملی ببیند و از آن عمل ناراحت شود باید صبر پیشه کند و بر او اعتراض نکند، برای اینکه هر کس به اندازه یک وجب از جماعت خارج شود، مرگ او مرگ جاهلیت خواهد بود.»2 چنان که ملاحظه می فرمایید حاکمان اموی با مفهوم سازی اصطلاح جماعت به سرکوب بی رحمانه مخالفان سیاسی خود پرداختند و آن را در حدی برای عامه مردم و خواص جامعه نهادینه کردند که وقتی امام حسین(ع) با آن جایگاه ویژه دینی و اجتماعی امر به معروف و نهی از منکر را آغاز کردند، شایعه کردند که از «جماعت» خارج شده و خونش حلال است،

2- اولوالامر

بدل سازی دیگر بنی امیه مربوط به اصطلاح قرآن «اولوالامر» است که با تحریف مفهومی این واژه به تثبیت جایگاه خود و سرکوب مخالفان شان پرداخته و ریختن خون مقدس امام حسین و یاران بی گناه او را نیز با استناد به این بدل سازی حلال وانمود کردند.

مصداق انحصاری اولوالامر در قرآن مجید، علی بن ابی طالب(ع) و دیگر معصومان هستند و به هیچ حاکم غیرمعصومی اولوالامر اطلاق نمی شود، ولی بنی امیه کوشیدند با تحریف مفهوم این واژه آن را شامل حاکمان به طور مطلق کنند؛ چه عادل باشند و چه ظالم. بنابراین برای جامعه چنین وانمود کردند که خداوند فرموده؛ «اطیعوا الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم و...» شامل همه فرمانروایان و حاکمان از جمله خلفای بنی امیه نیز می شود و متمرد بر آنان از اطاعت خدا و رسول خارج شده است. در زمان امام حسین(ع) نیز چنین تبلیغ کردند که حسین بن علی به دلیل عدم بیعت با یزید بن معاویه از اطاعت خدا و رسول و جماعت مسلمین خارج شده است، پس قتال با او واجب است،

3- نظریه تغلب

نظریه تغلب توسط فقهای درباری بنی امیه و بنی عباس ساخته و پرداخته شده است و منظور از آن این است که «الحق لمن غلب» یعنی حق با کسی است که غلبه با اوست. یعنی حق پیرو قدرت و زور است. هر کس بر سر قدرت باشد حق است هرچند رفتاری ظالمانه و اسلام شکنانه با مردم مسلمان داشته باشد. بر او نباید اعتراض شود و خروج بر حاکم مستقر و مسلط بر امور حرام است چون موجب ناامنی جامعه می شود و فتوا دادند که پشت سر هر بر و فاجری می شود اقتدا کرد و نماز جماعت خواند، عدالت در امام جماعت و حاکم لازم نیست.3 این نظریه که هیچ گونه پایه و ریشه یی در قرآن و سنت نبوی ندارد موجب شد مردم نیز بگویند «نحن مع من غلب» یعنی ما نیز با کسی هستیم که غالب باشد و بر سر قدرت باشد. با این منطق طبیعی بود که همه آنان با امام حسین نباشند بلکه بر ضد او باشند چرا که امام حسین غالب نبود و حاکم نبود. این بود که مردمان زمانه امام حسین (ع) همه شان زمینه ذهنی و فکری برای عدم همکاری با آن حضرت را داشتند و حتی آمادگی لازم جهت همکاری با جریان یزید و ابن زیاد برای قتل و شهادت آن حضرت و به اسارت بردن فرزندانش را داشتند. با توجه به این زمینه ها و بدل سازی های مذهبی است که می توان معنای آن جمله معروف عمر بن سعد در روز عاشورا را درک کرد که خطاب به لشگریان یزید فریاد زد؛ یا خیل الله ابشروا بالجنه، یعنی ای لشگریان خدا مژده باد بر شما بهشت، و...

با بررسی کوتاه سه محور از موضوعات و مفاهیم بدل سازی شده تا حدود زیادی چگونگی فراهم آمدن زمینه اجتماعی و اعتقادی قتل و شهادت امام حسین (ع) توسط یزیدیان و عدم اعتراض جدی خواص و عوام جامعه اسلامی در آن روز برایمان روشن شد و امیدوارم خداوند همه ما را از پیروان واقعی امام حسین(ع) قرار بدهد.

 

پی نوشت ها؛
1- تاریخ یعقوبی (متن عربی)، ج 2، ص 230
2- ابوهریره عن رسول الله (ص)
3- رک؛ اصول الدین، صص 192- 190، تالیف امام عبدالکریم بنرودی، چاپ قاهره


 
 
← صفحه بعد